#چشمان_نفرین_شده_پارت_357
- چیز خاصی نیست. یه کم سردمه.
دستم را کشید و نشاندم روی تخته سنگی که مهرداد آن روز رویش نشسته بود.
- راستش رو بگو کالیاسا! چی شده؟ کسی چیزی بهت گفته؟ رنگ و روت شده مثل گچ دیوار.
- نه به خدا. راستش رو بخوای یاد مهرداد افتادم.
سپیده نشست روی تخت سنگ کناری و با انزجار گفت:
- چی شد که دوباره یادش افتادی؟
- آخرین بار که اومدم اینجا با مهرداد اومده بودم، اون روز ...
سپیده پرید وسط حرفم.
- اون روز چی؟ تو رو خدا اون پسره رو فراموش کن. اون دیگه رفته. مگه نشنیدی جناب سروان گفت حتماً تا حالا از مرز رد شده؟ سعی کن فراموشش کنی. مهرداد دیگه تموم شد رفت، تو دیگه باید به فکر آیندهت باشی. سعی کن چشمهات رو بیشتر باز کنی و دور و برت رو بهتر ببینی، هستن آدمهایی که خیلی بیشتر از اون پسره لیاقت تو رو دارن.
به دنبال فوران عصبانیتش، لبخندی موزیانه روی لبش نشست.
- برو گمشو سپیده، اصلاً حوصلهی شوخی ندارم.
romangram.com | @romangram_com