#چشمان_نفرین_شده_پارت_356
به رودخانهی خروشان و کف آلود همیشگی خیره شدم و صداها ناخواسته دوباره توی سرم تکرار شدند.
"اینجا برای من همه چیزه. من درست همینجا کنار همین رودخونه بود که خود واقعیم رو شناختم"
با شنیدن صدایی در جا تکان خوردم.
- اِ کالی تو اینجایی؟
چرخیدم و سپیده را ایستاده پشت سرم دیدم.
با صدایی خفه پرسیدم:
- کجایی تو؟ دو ساعته دارم دنبالت میگردم؟
سپیده همینطور که به من نزدیک میشد گفت:
- داشتم این دور و بر قدم میزدم، اینجاها چهقدر ...
به من که رسید حرفش را قطع کرد و با دقت نگاهم کرد.
- کالی چته؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟
romangram.com | @romangram_com