#چشمان_نفرین_شده_پارت_355
در حالیکه ابروهایش بالا رفته بود گفت:
- عجب برادر نمونهای! قدرشون رو بدونین، از این جور برادرها تو این دورِ زمونه کم پیدا ...
سپیده که تابهحال بدون حرف کنار ما نشسته بود در حالیکه از جایش بلند میشد، وسط حرفش پرید:
- حرف دیگه بسه دخترها، بلند شید بلند شید که باید بساط ناهار رو جور کنیم.
همانطور که از جایم بلند میشدم به سیاوش و احسان که میخندیدند، خیره شدم.
بعد از ناهار همهی بچهها پخش و پلا شدند. علی و فاطمه بین درختها گم و گور شدند، ریحانه و خورشید رفتند که قدم بزنند. رضا و محمد هم دراز به دراز خوابیدند. سیاوش و احسان هم گوشهای مشغول پچپچ بودند.
با چشم دنبال سپیده گشتم؛ ولی ندیدمش. از سیاوش و احسان سراغش را گرفتم. سیاوش گفت او را دیده که به سمت رودخانه میرفته.
همینطور بیدلیل نگرانش شدم. دلم به شور افتاد به همین خاطر راه افتادم سمت رودخانه.
به محض قرار گرفتن در محیط رودخانه، خاطرهی آخرین باری که آنجا بودم به یادم آمد. به دنبالش چهرهی مهرداد با چشمهای قرمز جلوی چشمم جان گرفت و صدایش را با همان تن غیرعادی شنیدم "اینجا نقطه اوج منه"
در فاصلهی چندمتری رودخانه ایستادم و اطرافم را از نظر گذراندم؛ ولی سپیده را ندیدم. باد سردی از سمت رودخانه آمد و به خودم لرزیدم.
تصمیم داشتم برگردم که بیاراده به سمت رودخانه رفتم. انگار نیرویی در درونم مایل بود یکبار دیگر آنجا را ببیند.
romangram.com | @romangram_com