#چشمان_نفرین_شده_پارت_354


همه با دست احسان را نشان دادند.

سیاوش پشت او زد و گفت:

- بیا بریم آقا احسان تا من طرز کباب درست کردن رو نشونت بدم.

رو به رضا و محمد ادامه داد:

- شماها هم بی‌زحمت برین هیزم بیارین.

از تغییر ناگهانی رفتار سیاوش نزدیک بود شاخ دربیاورم.

خورشید همان‌طور که به دور شدن آنها نگاه می‌کرد رو به من گفت:

- آقا سیاوش برادرتون هستن، درسته؟

با تکان سر حرفش را تأیید کردم.

- ایشون هم این‌جا دانشجوئن؟

- نخیر اومدن پیش من تا تنها نباشم.

romangram.com | @romangram_com