#چشمان_نفرین_شده_پارت_353
همه ساکت شده بودند که خورشید خودش را وسط انداخت و گفت:
- نه بابا اونقدرها هم سرد نیست.
توی مغزم دنبال راه حلی میگشتم و بیتوجه پایم را تکان تکان میدادم که شنیدم احسان گفت:
- به نظرم بریم بین درختها خیلی بهتره، اونجوری میتونیم برای آتیش هیزم پیدا کنیم.
همه با حرفش موافقت کردند.
همینطور که به او نگاه میکردم، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. متوجه نگاهم شد. لحظهای گذرا احساس کردم لبخند زد؛ ولی به سرعت سرش را پایین انداخت و به سمت ماشینش رفت.
به خودم آمدم و با چشم دنبال سپیده گشتم. خوشبختانه با سیاوش به طرف ماشین رفته بودند.
بین درختها جایی برای خودمان جفت و جور کردیم و نشستیم. بساط جوجه و برنج و بقیهی مخلفات را بچهها با خود آورده بودند. از اینکه در تهیهی ناهار شرکت نکرده بودم، احساس بدی داشتم. احساسم را با سپیده در میان گذاشتم. خندید و با صدای بلند طوری که توجه بقیه جلب شود گفت:
- بچهها ایندفعه شما رو مهمون به حساب آوردن، دفعه بعدی ناهار پای شماست.
همه خندیدند که سیاوش بلند گفت:
- نه دیگه اینجوری هم خوب نیست که ما فقط خورنده باشیم. زود بگین ببینم جوجه سیخزنتون کیه؟
romangram.com | @romangram_com