#چشمان_نفرین_شده_پارت_352


بی‌اراده به همان حال با اشتیاق نگاهش کردم. نفهمیده بودم کِی این کلاه بامزه‌ی سفید رنگ را توی سرش کشیده است.

همین‌طور که نگاهش می‌کردم برای چند ثانیه توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: مواظب باش! این‌جا خیلی سُره.

کاپشنش را ول کردم. نفهمیدم چه شد که سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم:

- ممنون.

از کی این‌قدر خجالتی شده بودم؟!

تا مدت‌ها فقط دنبال بچه‌ها راه رفتم و چیزی از اطرافم نفهمیدم. نزدیک پایین کوه رسیده بودیم که دوباره یاد بیچارگی‌ام افتادم. قرار بود ناهار را نزدیک رودخانه بخوریم و حالا داشتیم به آن مرحله نزدیک می‌شدیم.

به سمت ماشین‌ها می‌رفتیم که علی گفت:

- پس قرارمون دم رودخونه.

لرزی را توی تمام بدنم احساس کردم.

بی‌اختیار گفتم: نزدیک آب خیلی سرده.

جمله‌ی بی‌ربطی بود چون ظهر بود و آفتاب همه جا پخش شده بود.

romangram.com | @romangram_com