#چشمان_نفرین_شده_پارت_351


علی وفاطمه توی احوالات خودشان بودند و جلوتر از همه راه می‌رفتند.

رضا و محمد بعد از آن‌ها و ریحانه و خورشید به دنبالشان.

من و سپیده هم در حالی که دست هم‌دیگر را گرفته بودیم پشت سرشان قدم برمی‌داشتیم.

سپیده با یک دست چادرش را روی سرش نگه می‌داشت و با دست دیگرش منِ دست و پا چلفتی را دنبال خودش می‌کشید!

سیاوش و احسان هم پشت سر ما می‌آمدند. بدون این‌که کلامی رد و بدل کنند.

هر چه توی راهِ رفت همگی پرانرژی بودیم در راه برگشت بی حال بودیم. به جز علی و فاطمه که توی این دنیا نبودند و هیچ چیز انرژیشان را نمی‌گرفت، بقیه به زور قدم برمی‌داشتیم. فقط احسان بود که استوار قدم برمی‌داشت. اندام عضلانی‌اش نشان می‌داد که اهل ورزش است و به کوهنوردی عادت دارد.

سپیده که بی‌حال به نظر می‌رسید، دست من را رها کرد تا از اسپری تنفسی‌اش استفاده کند.

در مسیری که زیر پایم پر از سنگ بود، ایستادم تا نفس تازه کنم. همین‌طور که نفس نفس می‌زدم خم شدم و دست‌هایم را به زانوهایم گرفتم. چند ثانیه به همان حالت ماندم تا نفسم جا آمد. بعد سرم را بالا گرفتم که متوجه شدم سپیده و بقیه از من جلو افتاده‌اند.

یک لحظه به مسیر شیب‌دار جلوی رویم نگاه کردم و ترسیدم نکند از آنها جا بمانم. این شد که قدم‌هایم را تند کردم؛ ولی قدم دوم را برنداشته بودم که کف کفشم که مناسب کوهنوردی نبود، سُرخورد.

یکی از پاهایم روی هوا بود و دنبال دستاویزی می‌گشتم تا خودم را نگه دارم که دستم به چیزی گرفت و توانستم تعادلم را حفظ کنم.

هنوز توی شک بودم که سرم را بالا گرفتم و لبه‌ی کاپشن احسان را دیدم که هنوز توی دستم بود.

romangram.com | @romangram_com