#چشمان_نفرین_شده_پارت_350


با تک تک ما حال و احوال کرد. به سیاوش که رسید گفتم:

- ایشون برادرم سیاوش هستن.

احسان دستش را جلو آورد. سیاوش به سردی با او دست داد و گفت:

- شما هم حتما باید آقای صفاجو باشین. تعریفتون رو زیاد شنیدم.

احسان لحن تمسخرآمیز او را به روی خود نیاورد و گفت:

- بله ممنونم، از آشنایی باهاتون خوشحال شدم آقا سیاوش.

با لبخندی محجوب از کنار ما گذشت و به سمت ماشینش رفت.

نسبت به بار قبل که دیده بودمش سر و صورتش را صفایی داده بود و از آن ریش بلند فقط ته ریشی باقی مانده بود.

سپیده دستم را کشید و گفت:

- بیا بریم.

تازه متوجه شدم بچه‌ها جلو افتاده‌اند و من عین عقب‌افتاده‌ها به او زل زده‌ام. حالا خدا را شکر که بند کفشش را می‌بست و حواسش به من نبود.

romangram.com | @romangram_com