#چشمان_نفرین_شده_پارت_349


دو تا ماشین قبل از ما رسیده بودند. سپیده افراد گروه را به ما معرفی کرد. آن‌ها را قبلاً کم و بیش در دانشگاه دیده بودم.

علی و فاطمه که با هم نامزد بودند.

رضا و محمد که ساده لباس پوشیده بودند و پسران خوبی به نظر می‌رسیدند.

ریحانه که دختری چادری و مرتب بود و خورشید که مانتویی بود و بسیار شیک‌پوش.

جای خالی یک نفر به شدت احساس می‌شد.

رضا نگاهی به جمع انداخت و گفت:

- پس احسان کو؟

علی گفت:

- قبل از این‌که از شهر خارج بشیم بهش زنگ زدم گفت تو راهه، الان دیگه باید برسه!

حرفش درست از آب در آمد و چند دقیقه بعد 206 سفیدرنگی از خم جاده نمایان شد.

احسان ماشینش را کنار بقیه پارک کرد و از آن پیاده شد. کاپشن و شلوار قهوه‌ای رنگ پوشیده بود و پیراهن و کتانی سفیدش با هم همخوانی داشت.

romangram.com | @romangram_com