#چشمان_نفرین_شده_پارت_348
تمام شب را با احوالی پریشان گذراندم.
دوباره دیدن آن رودخانهی شوم از یک طرف و احوالات تازهای که این اواخر پیدا کرده بودم از یک طرف. میترسیدم مسئلهای پیش بیاید که هم باعث ناراحتی خودم و هم سپیده شود.
صبح با بیحالی از خواب بیدار شدم. سیاوش خیلی زودتر از من بیدار شده بود و سرحال و قبراق نشان میداد.
گرمکنی سرمهای رنگ پوشیده بود که با پوست سفیدش هماهنگی داشت و جلوی آینه به موهایش ور میرفت.
- این چه ریختیه؟ انگار میخواد بره جنگ.
- ول کن سیاوش اصلاً حوصله ندارم.
سرسری حاضر شدم آنقدر که فراموش کردم لباس گرم بپوشم.
با ماشین سیاوش رفتیم دنبال سپیده که مثل همیشه سنگین و شیک لباس پوشیده بود.
پایین کوه با بقیه قرار داشتیم.
romangram.com | @romangram_com