#چشمان_نفرین_شده_پارت_347
سیاوش همانطور اخمآلود گفت:
- حالا این پیکنیک کجا و کی هست؟
- فردا صبح. یه کوهی بیرون شهره که یه رودخونه هم کنارشه. قراره بچهها همونجاست.
سیاوش رو به من کرد و گفت:
- این که چیز بدی نیست کالی. با سپیده خانم برو یه هوایی عوض کن.
قبل از اینکه من جوابی بدهم سپیده رو به سیاوش گفت:
- شما هم بیاین آقا سیاوش، جمعمون خودمونیه.
به آنی اخمهای سیاوش از هم باز شدند.
سپیده رو به من کرد و مظلومانه گفت:
- میای دیگه کالی؟
چهطور میتوانستم دل آن دو نفر را که خیلی برایم عزیز بودند، بشکنم.
romangram.com | @romangram_com