#چشمان_نفرین_شده_پارت_346
- نه سپیده جان، خواهش میکنم اصرار نکن.
سپیده که به نظر میرسید دهانش سوخته، لیوان چای را روی میز کوبید.
- ای بابا چهقدر تو لجبازی کالی! خب بیا بریم دیگه. آقای صفاجو خیلی اصرار داشتن تو هم بیای.
جملهی آخرش باعث شد توی دلم آشوب شود.
در همین لحظه سیاوش که تازه از حمام خارج شده بود، وارد آشپزخانه شد و گفت: قضیه چیه؟ آقای چی؟ ایشون دیگه کیه؟
سپیده چادرش را روی سرش مرتب کرد و گفت:
- آقای صفاجو. توی بسیج دانشگاه با هم همکاریم.
سیاوش اخم آلود پشت میز نشست.
- خب این چه ربطی به کالی داره؟
سپیده سرش را پایین انداخت و گفت:
- ایشون با چند تا دیگه از بچههای دانشگاه جمعه یه پیکنیک راه انداختن ما رو هم دعوت کردن. من به کالیاسا میگم بیا بریم روحیهت هم بهتر میشه؛ ولی قبول نمیکنه.
romangram.com | @romangram_com