#چشمان_نفرین_شده_پارت_345


در حالی‌که دیگر ادامه حرف‌های سپیده را نمی‌شنیدم، سرم را چرخاندم و به جایی که او تا دقایقی پیش نشسته بود، چشم دوختم.

***

- آخه چرا؟!

چای تازه دم را جلوی سپیده گذاشتم و نشستم پشت میز آشپزخانه.

- خب من که اون‌ها رو نمی‌شناسم. چه‌طوری باهاشون بیام بیرون؟

سپیده چای را مزه مزه کرد و گفت:

- خب باهاشون آشنا میشی، بچه‌های خوبی‌ان.

مستأصل گفتم:

- آخه هوا هم خیلی سرده.

- کجا هوا سرده؟ خب یه سوئی‌شرتی چیزی بپوش. ببین همه‌ش داری بهونه میاری‌ها!

نمی‌دانستم چگونه به سپیده توضیح دهم نمی‌توانم دوباره به آنجا برگردم. او که تقصیری نداشت. از موضوع بی‌خبر بود و فقط می‌خواست به من کمک کند.

romangram.com | @romangram_com