#چشمان_نفرین_شده_پارت_344


ابرویم را بالا بردم و گفتم:

- نمی‌دونستم این همکارت اهل تئاتر و این جور برنامه‌ها هم هست!

سپیده چشم‌هایش را تنگ کرد و به من خیره شد.

- چیه؟ چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟

- آخه اون روز جلوی حسینیه اون هم دقیقاً همین رو در مورد تو بهم گفت.

ضربان قلبم تند شد.

- مگه بهت چی گفت؟

- گفت نمی‌دونستم این دوستتون اهل عزاداری و این جور مراسم‌ها هم هست!

به شدت احساس گرما کردم.

سپیده ادامه داد:

- من هم بهش گفتم معلومه که هست. پس فکر کردی دوستم بی دین و ایمونه ...

romangram.com | @romangram_com