#چشمان_نفرین_شده_پارت_343
نمایش حتی برای من هم که قبلاً ندیده بودم، بسیار غمانگیز بود.
توی صحنهای که مربوط به شهادت حضرت عباس بود، با حیرت صفاجو را دیدم که با شکل و شمایلی جدید روی صحنه آمد.
هیچوقت با این دید به او نگاه نکرده بودم. در این نقش بسیار جذاب و با صلابت به نظر میرسید. در حالیکه لباسی سبزرنگ به تن داشت با شمشیر دور صحنه میچرخید و رو به یزیدیان نطقهای آتشین ادا میکرد.
در صحنه بعدی در حالی که لباسش خونآلود و جای دستهایش خالی بود روی دوزانو، وسط صحنه نشسته بود و رویش به طرف جمعیت بود. در طرف دیگر صحنه بازیگری که نقش حضرت زینب را ایفا میکرد در حال روضه خوانی بود و اشقیا دورشان میچرخیدند.
همینطور که داشتم به صفاجو نگاه میکردم، احساس کردم او هم به من نگاه میکند. اول فکر کردم اشتباه میکنم، چهطور امکان داشت میان این جمعیت او به من نگاه کند؛ ولی نه، اشتباه نمیکردم او درست به جایی که من نشسته بودم، نگاه میکرد.
برای کسری از ثانیه حس کردم چشمهایش درخشید و نگاهش گرم شد.
به سرعت سرم را پایین انداختم. وقتی دوباره سرم را بالا آوردم او را دیدم که وسط صحنه دراز کشیده و یکی از یزیدیان شمشیر به دست بالای سرش ایستاده و فریاد میزند.
از صحنههای بعدی تعزیه هیچی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم که سپیده بالای سرم ایستاده بود.
- بلند شو دیگه! چرا هنوز نشستی؟ همه رفتن.
برگشتم به سمت صحنه؛ ولی هیچکس آنجا نبود. سپیده نشست کنارم.
- واقعاً که هنرمندن. دیدی چهجوری اشک همه رو درآوردن. این آقای صفاجو انگار بازیگر متولد شده. با اینکه معماری میخونه ولی خودش میگه عاشق تئاتره مخصوصاً تعزیه.
romangram.com | @romangram_com