#چشمان_نفرین_شده_پارت_342


- استادتون نیومده؟

- نه

- پس پاشو بریم.

دستم را کشید و از روی صندلی بلندم کرد.

- کجا؟

- بیا دیگه! می‌خوام ببرمت یه جای خوب.

جلوی سالن اجتماعات که رسیدیم، بنر تعزیه توجه‌ام را جلب کرد.

تعجبی نداشت که تابه‌حال ندیده بودمش. این روزها آن‌قدر در فکر و خیال غرقم که چند بار وسط خیابان زمین خورده‌ام.

سالن بسیار شلوغ بود. من و سپیده نتوانستیم جایی کنار هم برای خودمان پیدا کنیم. من روی صندلی‌های جلویی جایی برای خودم دست و پا کردم، او هم چند ردیف عقب‌تر.

چند دقیقه بعد تعزیه شروع شد و بازیگران که نقش‌های مختلفی را ایفا می‌کردند، روی صحنه آمدند.

همه به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند و عده‌ای نیز گریه می‌کردند.

romangram.com | @romangram_com