#چشمان_نفرین_شده_پارت_341


وای که ما آدم‌ها چه‌قدر خودخواهیم، حتی از روضه‌هایی که برای انسان‌هایی آن‌چنان وارسته خوانده می‌شود هم برای خالی کردن عقده‌های دل خودمان استفاده می‌کنیم.

***

توی کلاس نشسته بودم و زل زده بودم به موزاییک‌های زیر پایم. استاد دیر کرده بود و بچه‌ها مثل همیشه کلاس را روی سرشان گذاشته بودند.

توی این چند وقت تا می‌توانستم سعی می‌کردم بدون حضور استاد توی کلاس نمانم. تحمل نگاه‌های کنجکاو بچه‌های کلاس از توانم خارج بود.

تلاش طاقت‌فرسای دیگرم بی‌توجهی به انتهای کلاس بود.

تلاش می‌کردم وانمود کنم همه چیز مثل گذشته است، نه خانی آمده نه خانی رفته.

از این تقلای بیهوده فقط گردن درد نصیبم شده بود که کسی گفت:

- بچه‌ها بی‌خود این‌جا نشینید استاد نمیاد.

مثل یخ وا رفتم. بیکاری بدترین شکنجه‌ای بود که گریبانم را می‌گرفت و توی فکر و خیال غرقم می‌کرد.

کلاس خلوت شده بود که سپیده وارد شد. با دیدنش انگار دنیا را به من داده‌اند، خندیدم.

بالای سرم ایستاد.

romangram.com | @romangram_com