#چشمان_نفرین_شده_پارت_340
- نمیدونم... خیلی. تو که باید بهتر از من بدونی. چند بار رفتی.
با تعجب گفتم:
- من رفتم؟ مگه خونهشون کجاست؟
- خب تهرانه دیگه! دوره.
- آهان من فکر کردم بچه همین شهره.
لبخند زد.
- نه بچه تهرانه. تازه شنیدم تو هیئتشون علمکش ماهری هم هست.
- علمکش دیگه چیه؟
نگاه متعجبی به من انداخت و از جایش بلند شد.
- هیچی بابا ولش کن. پاشو بریم توی حسینیه که امشب میخوام حسابی دلت باز شه.
تا ساعتها بعد همینطور که به نالههای روضهخوان گوش میدادم بی اختیار اشکم روان بود.
romangram.com | @romangram_com