#چشمان_نفرین_شده_پارت_339
همینطور توی همهمه و شلوغی غوطهور بودم که صدای سپیده را از کنار گوشم شنیدم.
- در چه حالی خانم؟
صورت مهربانش را که دیدم، لبخند زدم.
- عالی. ازت خیلی ممنونم که من رو آوردی اینجا. خیلی دلم باز شد.
- خوشحالم که این رو میشنوم. ببخشید تنهات گذاشتم.
- اشکالی نداره عزیزم، دیدم داشتی با همکارت حرف میزدی.
- همکارم؟ آقای صفاجو رو میگی؟
سرم را برایش تکان دادم و گفتم:
- میگم مگه خودشون تو محلشون هیئت ندارن که اومده اینجا؟
- چرا انگار یه هیئت خیلی خوب هم دارن؛ ولی خب الان کلاس داره نمیتونه بره که!
- یعنی چی؟ مگه چهقدر راهه؟
romangram.com | @romangram_com