#چشمان_نفرین_شده_پارت_338
نشستم روی پله مغازهای و به انبوه جمعیت پیش رویم چشم دوختم. به مردانی که در دستهی سینهزنی زنجیر میزدند و خیل جمعیت زنان و مردانی که دور آنها را گرفته بودند و عدهای با اشک و عدهای محزون آنها را مینگریستند.
پیش از این هرگز توی مراسم عزاداری امام حسین شرکت نکرده بودم. در واقع کسی نبود تا همپایم شود. مامان که همیشه از فرصت تعطیلی سالن استفاده میکرد و به کارهای عقب ماندهاش میرسید. بابا که کار داشت. سیاوش هم که اصلاً توی باغ نبود. من هم اکثراً توی خانه میماندم، گاهی هم از تلویزیون مراسم را میدیدم.
اما امسال با همهی سالها فرق داشت. سپیده آمد خانهی ما و با اصرار راضی به آمدنم کرد. هر چه گفتم من را چه به عزاداری امام حسین؟ کدام کارم درست است که این یکی باشد؟ عین وصله ناجور میشوم آن جا، گوش نکرد که نکرد.
آخر سر تیرهترین مانتویی را که داشتم پوشیدم و راه افتادم. سیاوش هم که این روزها عجیب پایهی ما شده دنبالمان راه افتاد.
اول که فضا را دیدم احساس کلافگی کردم؛ ولی کم کم که به محیط انس گرفتم، حسابی به دلم نشست.
سپیده رفته بود تا شیرکاکائویی را که نمیدانم به چه دلیل نذر کرده بود، بین مردم پخش کند. سیاوش هم همین اطراف میگشت.
میان زنجیرزنان عدهای از بچههای دانشگاه را تشخیص دادم. حسینیهای که متعلق به هیئت بود، نزدیک دانشگاه بود و بیشتر دانشجوها توی محرم از مراسمش استفاده میکردند.
صفاجو را میان زنجیرزنان دیدم. لاغر شده بود و صورتش زیر انبوه ریشهایش پنهان بود. میان لباسهای یکدست مشکیاش بینهایت مظلوم به نظر میرسید.
فکر کردم در یک فرصت مناسب باید برای قضاوت بیجا و رفتار نامناسبم از او معذرت خواهی کنم. خدا میداند تا کی باید بهخاطر ندانم کاریهایم از این و آن معذرت بخواهم.
دستهی عزاداری وارد حسینیه شد. عدهای از مردها در گوشه و کنار در ورودی پخش و پلا شدند. صفاجو هم یکی از آنها بود. رفت و گوشهای ایستاد. چند لحظه بعد سپیده را دیدم که به سمت او رفت و سینی شیرکاکائو را جلوی او گرفت. صفاجو لیوانی برداشت و سرش را به سمت سپیده خم کرد. معلوم بود سر و صدا زیاد است. به سپیده چیزی گفت. سپیده سرش را چرخاند و نگاهی به سمت من انداخت. بعد دوباره سرش را به سمت او گرداند و چیزی گفت.
سعی کردم بفهمم چه میگویند؛ ولی از این فاصله مقدور نبود. رویم را به سمت دیگری گرداندم تا حواسم پرت شود ...
romangram.com | @romangram_com