#چشمان_نفرین_شده_پارت_337
همینطور که یک وری به سمت سپیده نشسته بودم گفتم:
- بس کنید دیگه! چهقدر تعارف تیکه پاره میکنید، بگید کجا بریم؟
سیاوش نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- اینجا شهرشماست. الان چند وقته اینجایید، یه جا رو که میشناسی نشون بده تا بریم همونجا.
ناخودآگاه به تندی گفتم:
- چه فرقی میکنه هر جا که بریم خوبه.
خودم میدانستم ترس از رفتن به جایی که قبلاً با مهرداد رفتهام و یادآوری خاطراتش مرا وادار به رفتاری که خواست خودم نیست، میکند.
سیاوش برای اینکه من را از آن حال و هوا خارج کند گفت:
- اصلاً بیاین یه کار سرگرم کننده بکنیم. از همین جا اولین رستورانی که دیدیم میریم همونجا.
اتفاقاً اولین رستوران تازه روز قبل افتتاح شده بود و جای فوق العاده لذت بخشی از آب درآمد که باعث شد به هر سهی ما خیلی خوش بگذرد و من موقتاً برای چند ساعتی هم که شده از فکر و خیال نجات پیدا کنم.
***
romangram.com | @romangram_com