#چشمان_نفرین_شده_پارت_336


- سیاوش! یه وقت جلوی خودش این چیزها رو نگی‌ها، ناراحت میشه.

- فکر کردی من بچه‌ام که تنها کسی که حاضر شده با این اخلاق گند تو دوستت بشه رو ناراحت کنم.

- گم شو.

سپیده با همان حجاب و وقار همیشگی در حالی که چادر صورتش را قاب گرفته بود، روی صندلی عقب نشست و گفت:

- ببخشید باز من مزاحمتون شدم.

سیاوش از توی آینه نگاهش کرد و گفت:

- خواهش می‌کنم، شما باید ما رو ببخشید که مدام مزاحمتون میشیم، چاره‌ای نداریم ما هم مثل شما این‌جا تنهاییم.

ابداً اثری ازسبک‌سری لحظاتی قبل در او دیده نمی‌شد.

سپیده سرخ شد و گفت:

- شما لطف دارین که هر جا میرین منم با خودتون می‌برین.

دیدم اگر عکس العملی نشان ندهم آن‌ها می‌خواهند تا صبح تعارف رد و بدل کنند.

romangram.com | @romangram_com