#چشمان_نفرین_شده_پارت_334


بعد از آن روز پلیس دارد همه جا را به دنبال مهرداد می‌گردد، هم به خاطر موادفروشی و هم به‌خاطر قتل؛ ولی هنوز نتوانسته‌اند دستگیرش کنند.

من هم هر روز به دانشگاه می‌روم و سر خودم را گرم می‌کنم تا فراموش کنم. همه‌ی اتفاقات یک سال گذشته و مهم‌تر از همه مهرداد را.

می‌دانم که خودم را گول می‌زنم چون هر طرف که می‌چرخم یکی از خاطرات او جلوی چشمم رژه می‌رود و آتشم می‌زند.

واقعاً احساس کردم می‌سوزم؛ چون بوی سوختگی بینی‌ام را پرکرده بود ولی خوب که دقت کردم دیدم این بادمجان‌ها هستند که جزغاله شده‌اند و دود کل آشپزخانه را برداشته.

با عجله ماهیتابه را درون ظرفشویی انداختم که در باز شد و سیاوش وارد شد.

- به به چه بوهای خوبی میاد!

وارد آشپزخانه شد.

- می‌بینم که باز می‌خواستی هنر آشپزیت رو به رخ بنده بکشی؛ ولی گند زدی.

با لب و لوچه‌ای آویزان چپ چپ نگاهش کردم.

- خب این‌که اخم و تخم نداره، بپر برو حاضر شو بریم بیرون، امشب شام مهمون من.

- چی شده دست و دلباز شدی؟ نکنه امروز حقوق گرفتی؟

romangram.com | @romangram_com