#چشمان_نفرین_شده_پارت_333
- خودم! خود پنج سالهام.
***
«فصل 12»
«خونابه»
بادمجانها را توی روغن ریختم و شروع کردم به تفت دادن.
از وقتی که از خوابگاه نقل مکان کردهام به این خانه، آشپزی گردن خودم افتاده، البته گاهی وقتها از دانشگاه هم غذا میگیرم؛ ولی بیشتر وقتها غذا را هر چند دانشجویی ولی خودم درست میکنم. بیچاره سیاوش حق دارد گاهی وقتها هم غذای درست و حسابی بخورد.
هنوز هم نمیتوانم باور کنم سیاوش کار و زندگیاش را ول کرده و دنبال من راه افتاده! آن موقع که گفت غیرتم قبول نمیکند وقتی آن پسره آزاد میگردد، خواهرم آنجا تنها بماند، قیافهام دیدنی بود. نزدیک بود شاخ دربیاورم.
به همین راحتی سیاوش با من آمد تا این ترم آخری را پیش من باشد. یک خانه گرفتیم و حالا سیاوش اینجا یک کار سبک پیدا کرده و با هم زندگی میکنیم.
بادمجانها را به حال خود رها کردم تا سرخ شوند و خودم پشت میز کوچک آشپزخانه نشستم.
تنها سیاوش نیست، همه یکجورهایی نگران من هستند. از مامان و بابا گرفته که مدام زنگ میزنند تا سپیده که مدام به من سر میزند.
وقتی برایم تعریف کرد چه اتفاقی افتاده یک دنیا ممنونش شدم. اگر او نبود معلوم نبود چه بلایی سرم میآمد. انگارسپیده نگران من شده و سراغم را از بنفشه میگیرد. وقتی بنفشه میگوید به خانه رفتهام به خانهی ما زنگ میزند. وقتی مادرم به او میگوید من به خانه نرفتهام بیشتر نگران میشود و سراغ مهرداد میرود. آنجاست که خدیجه خانم به او میگوید مهرداد همان روز ساکش را برداشته و به مسافرت رفته. بعد سپیده با صفاجو مشورت میکند و فردا صبح به خانهی ما زنگ میزنند که سیاوش جواب داده و یکراست آمده پیش من.
romangram.com | @romangram_com