#چشمان_نفرین_شده_پارت_332


- تقصیر شما نیست عمو. آقا سیاوش با این کارش همه‌ی ما رو شگفت‌زده کرد.

سرم را برگرداندم و ارغوان را ایستاده کنارم دیدم. بی‌صدا بغلش کردم و گفتم:

- ارغوان! حالت خوبه؟ دیروز چه اتفاقی برات افتاد؟ مهرداد که بلایی سرت نیاورد؟

- نه من حتی صورتش رو هم ندیدم، فقط دست و پا و دهنم رو بست و من رو انداخت تو انباری ته حیاط. بعد هم عمو این‌ها اومدن و آوردنم بیرون.

- خدا رو شکر که حالت خوبه.

سیاوش به هوش آمد و مامان و بابا به طرف تختش رفتند.

از دیدن همه‌ی آن‌ها توی یک قاب ذوق زده شدم.

آهسته کنار گوش ارغوان زمزمه کردم:

- بالاخره فهمیدم دختر کوچولوی رویاهام کیه!

ارغوان با تعجب نگاهم کرد.

لبخند زدم.

romangram.com | @romangram_com