#چشمان_نفرین_شده_پارت_331


مکثی کرد و با صدای شادتری ادامه داد:

- ... حالا هم هیچی دیر نشده. از قدیم گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست. بیا به هم قول بدیم که از این به بعد تو زندگی هیچی رو از هم پنهون نکنیم.

صدایش را شنیدم که به من نزدیک‌تر شده بود.

- کالی جان، نمی‌خوای به مامان نگاه کنی؟

بی‌اراده چشم‌هایم را باز کردم. صورت خیسش را که دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. نیم‌خیز شدم و خودم را به آغوشش سپردم.

- مامان من رو می‌بری سیاوش رو ببینم.

چند دقیقه بعد من و مامان و بابا جلوی در اتاق سیاوش بودیم و در سکوت سیاوش را که خوابیده بود تماشا می‌کردیم.

بابا با صدای آرامی گفت:

- هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم سیاوش این‌کار رو بکنه. همیشه فکر می‌کردم هیچ کدوم از ما براش مهم نیستیم.

مامان لبخند زد و گفت:

- این تو بودی که همیشه بچه‌م رو دست کم می‌گرفتی.

romangram.com | @romangram_com