#چشمان_نفرین_شده_پارت_330


- خیلی دوست دارم بابا.

خم شد و پیشانی‌ام را بوسید.

- من هم همین‌طور دخترم.

***

این بار که از خواب بیدار شدم مامان را با لبخند بالای سرم دیدم، در حالی‌که دستم توی دستش بود.

نه انگار واقعاً توی درگیری سرم به جایی خورده و خودم نفهمیدم.

هنوز توی واقعی بودن تصویر مامان تردید داشتم که دهانش باز شد و این جمله از آن خارج شد.

- خوبی؟

تمام تصاویر شب سیزده بدر جلوی چشمم آمد و چشم‌هایم را بستم.

صدای گرفته مامان را شنیدم.

- می‌دونم از دستم ناراحتی؛ ولی خواهش می‌کنم من رو ببخش. خودم می‌دونم مادر خودخواهی هستم. همیشه تو زندگیم به فکر خودم و آرزوهام بودم و هیچ‌وقت متوجه نشدم بچه‌هام چه‌جوری بزرگ شدن. همیشه شوهرم و زندگیم رو دوست داشتم؛ ولی یه چیزی تو وجودم بود که باعث می‌شد نتونم آرامش داشته باشم. تا وقتی توی ده بودیم همه‌ی فکر و ذکرم این بود که بریم شهر. وقتی فهمیدم دوباره حامله شدم این‌قدر ناراحت شدم که تا یه هفته از اتاق بیرون نیومدم. نه این‌که تو رو دوست نداشته باشم، خدا شاهده که این‌طور نبود فقط فکر می‌کردم مانع پیشرفتم میشی. خیلی تو زیرزمین زندونیت می‌کردم، خدا من رو ببخشه؛ ولی باور کن قصد بدی نداشتم، فقط می‌خواستم تنبیه‌ت کنم تا کمتر شیطونی کنی؛ ولی راهش رو بلد نبودم. هیچ‌وقت راه نزدیک شدن به تو رو بلد نبودم. اگه اون موقع که جریان این پسره رو فهمیدم مثل یه دوست نشسته بودم باهات حرف زده بودم هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. دیروز که بهم خبر دادن این اتفاق واسه تو و سیاوش افتاده اصلاً نفهمیدم چه‌جوری خودم رو رسوندم این‌جا. من می‌دونم که خیلی اشتباه داشتم؛ ولی تو هم قبول کن که خیلی تلاش نکردی تا با مادرت دوست باشی، همیشه خودت رو از من دور کردی و نذاشتی بشناسمت...

romangram.com | @romangram_com