#چشمان_نفرین_شده_پارت_329
- بابا، جونِ من بگو دیگه!
- آخه واسه چی میخوای این چیزها رو بدونی دختر؟
- خواهش میکنم بابا!
به نقطهای نامعلوم خیره شد و انگار با خودش حرف بزند زیر لب گفت:
- باهاش ازدواج نکردم چون به من ندادنش. اونجا رسم نبود دختر به غریبهها بدن. اون با یکی از خودشون عروسی کرد و من هم دیگه ندیدمش. بعدش برگشتم خونه و بعد از چند وقت مادرت رو دیدم و با هم ازدواج کردیم. حالا خیالت راحت شد؟ فقط حواست باشه مامانت از این قضیه بویی نبره که روزگارم رو سیاه میکنه.
فکری توی سرم افتاده بود؛ ولی میترسیدم با به زبان آوردنش بابا ناراحت شود. بالاخره با احتیاط آن را به زبان آوردم.
- بابا شما مامان رو دوست داری؟
بابا نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و گفت:
- خب معلومه. نگاه نکن گاهی وقتها جر و بحث میکنیم، من همون لحظه اولی که دیدمش عاشقش شدم. درسته یه کم اخلاقش تنده؛ ولی زن قوی و مستقلیه و من عاشق همین اخلاقشم. خب ما هم مثل همهی زن و شوهرها تو جوونیمون مشکلاتی داشتیم . مادرت دوست نداشت تو ده زندگی کنه، سر همین کشمکش داشتیم. مسئلهی دیگه هم به دنیا اومدن تو بود. دوست نداشت اینقدر زود دوباره بچهدار بشه، بهخاطر همین موضوع هم بود که تو بچگیت یه کم با تو بدرفتاری میکرد؛ ولی بعد رفتارش باهات خوب شد. حالا هم به اخمهاش نگاه نکن جونش به جون هردوتاتون بستهست، فقط مادرتون نه، من هم همینطورم. دیروز وقتی دیدم هوا تاریک شده و تو و ارغوان دیر کردین زود اومدم خونه قدیمیمون. وقتی صدای فریادت رو شنیدم که عین بچگیهات از توی زیرزمین صدام میکردی اصلاً نفهمیدم چهجوری خودم رو بهت رسوندم. داشتم دیوونه میشدم. نمیدونی ...
وقتی متوجه اشکهایم شد، حرفش را قطع کرد و به من خیره شد.
وسط گریه لبخند زدم و بیاراده گفتم:
romangram.com | @romangram_com