#چشمان_نفرین_شده_پارت_328
- خیلی وقته میخوام بدونم، فقط فرصت نمیشد بپرسم. بگید دیگه بابا، تو رو خدا!
گرهای وسط ابروهایش افتاد و گفت:
- قول میدی به هیچکس نگی، مخصوصاً مامانت؟
سرم را برایش تکان دادم. انگار خیالش راحت شده باشد صورتش باز شد و صدایش ملایم.
- من اسمت رو انتخاب کردم؛ چون مادرت اونموقع علاقهای به مسائل مربوط به تو نشون نمیداد.
تعجب کردم؛ ولی چیزی نگفتم.
بابا مکثی کرد، مثل اینکه فکر کند چهطور جملات را بسازد، بعد ادامه داد:
- وقتی جوون بودم قبل از اینکه با مادرت ازدواج کنم تو کردستان سرباز بودم. اونجا عاشق یه دختر شدم. یه دختر چشم آبی با موهای طلایی. اسمش کالی بود. قیافهی کالی با همهی دخترهای اون ده فرق داشت؛ بهخاطر همین یه کرور هواخواه داشت. وقتی تو بهدنیا اومدی خیلی شبیه اون بودی بهخاطر همین یه آسا به اسمش اضافه کردم و اسم تو شد کالیاسا.
به عمد اصل داستان را از قلم انداخت.
- پس برای کالی چه اتفاقی افتاد؟ چرا باهاش ازدواج نکردی؟
بابا سکوت کرد. اصرار کردم.
romangram.com | @romangram_com