#چشمان_نفرین_شده_پارت_326


من که توی این مدت از جایم تکان نخورده بودم به خودم آمدم و شروع کردم به دویدن به سمت آن‌ها.

کمی که جلو رفتم ابرهای سیاه آسمان را پوشاندند و باد شدیدی که هر لحظه بر شدتش افزوده می‌شد، شروع به وزیدن کرد.

سعی کردم سرعتم را بیشتر کنم که به یک‌باره زیر پایم خالی شد و با وحشت تکان خوردم.

چشم‌هایم را که باز کردم، بابا را دیدم که به من لبخند می‌زد. اتفاق نادری که کمتر پیش می‌آمد.

- خوبی بابا؟

سفیدی اتاق بیمارستان را که دیدم، همه چیز را به یاد آوردم. هراسان توی جایم نیم‌خیز شدم و گفتم:

- بابا، سیاوش؟

بابا به لبخند نادرش ادامه داد.

- همین‌جاست. حالش خوبه.

- ارغوان؟

- اون هم خوبه، رفته خونه یه کم استراحت کنه.

romangram.com | @romangram_com