#چشمان_نفرین_شده_پارت_325


توی همان وضعیت بی‌حال شدم و دوزانو روی زمین نشستم. کم کم بدنم کرخت شد و حس کردم تاریکی هر لحظه مرا در خودش می‌بلعد.

خودم را دیدم که دوباره پنج ساله شده‌ام و در حالی که از جیغ زدن‌های پی در پی و گریه زیاد صدایم گرفته و هق هق می‌کنم، موهای بلند طلایی رنگم را که دور و بر شانه‌هایم پخش و پلاست، می‌کشم.

همین‌طور که توی تاریکی غوطه می‌خوردم و پایین و پایین‌تر می‌رفتم به یک‌باره نوری به صورتم تابید و بابا را توی درگاه در دیدم. دستم را به طرفش دراز کردم؛ ولی بدون این‌که خودم بخواهم دوباره در آغوش تاریکی فرو رفتم.

***

وسط یک دشت بی‌انتها ایستاده بودم. تا چشم کار می‌کرد سبز بود و سبز.

باد ملایمی می‌وزید و هوا نه خیلی تاریک بود نه خیلی روشن؛ درست مثل ساعاتی قبل از طلوع خورشید که سپیده می‌زند.

چند متر جلوتر از من دخترکی که همیشه توی خواب می‌دیدم روبرویم ایستاده بود. این بار برخلاف همیشه رویش به طرف من بود و می‌توانستم صورتش را ببینم. نمی‌دانم چگونه ولی این دفعه شناختمش.

بدون این‌که کاری انجام دهد روبروی من ایستاده بود و لبخند می‌زد.

مدتی به همان حال ماندیم تا این‌که ناگهان مامان و بابا در حالی‌که بسیار جوان بودند از ناکجا آباد، بالای تپه‌ای، خیلی دورتر از جایی که ما ایستاده بودیم کنار گل‌های بنفشه که تا چند لحظه قبل آن جا نبودند، ظاهر شدند. سیاوش ده دوازده ساله هم دقیقاً همان‌طور که از قیافه او توی این سن به یاد داشتم، کنارشان ایستاده بود. همگی لباس‌های یک‌دست ارغوانی پوشیده بودند.

دخترک به محض دیدنشان شروع به دویدن به سمت آن‌ها کرد و در زمانی خیلی کوتاه‌تر از آن که برای طی کردن آن مسافت کافی باشد به آن‌ها رسید.

حالا هر چهار نفر کنار هم ایستاده بودند و با لبخند برایم دست تکان می‌دادند.

romangram.com | @romangram_com