#چشمان_نفرین_شده_پارت_324


من از او همان امنیت و آرامشی را می‌گرفتم که از پدرم و برادرم طلب می‌کردم و آن‌ها نمی‌دیدند.

نفهمیدم چه شد که مثل یک جوجه‌ی لرزان خودم را توی بغل سیاوش کشاندم. او هم دست لرزانش را دور بدنم انداخت و مرا در خودش پناه داد.

مدتی توی همان حال ماندیم و من اشک ریختم تا این‌که صدای ضعیف و بریده بریده سیاوش توی گوشم پیچید.

- یادته بچه که بودیم وقتی کار بدی می‌کردیم مامان ما رو مینداخت این تو؟! اون‌موقع‌ها تو خیلی کوچیک بودی؛ ولی من خوب یادمه. موهات بلند و طلایی روی شونه‌هات ریخته بود.

نمی‌توانستم صورتش را ببینم؛ ولی حدس می‌زدم هذیان می‌گوید. صدایش هر لحظه ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد.

- گاهی وقت‌ها هم تو رو تنهایی مینداخت این تو. اون موقع‌ها صدات رو از زیرزمین می‌شنیدم که جیغ می‌کشیدی و من یا بابا رو صدا می‌زدی. هی جیغ می‌کشیدی جیغ ...

ناگهان صدایش قطع شد. نفسم توی سینه حبس شد و منتظر ماندم؛ ولی حرفش را ادامه نداد. جرأت نمی‌کردم سرم را بلند کنم. از روبرو شدن با چیزی که در انتظارم بود می‌ترسیدم.

چند لحظه دیگر منتظر ماندم؛ ولی او هیچ حرکتی نکرد.

بالاخره با وحشت سرم را بلند کردم و چشم‌های بسته‌اش را دیدم. از دیدن بدن بی‌حرکتش آن‌چنان وحشت کردم که از جایم پریدم و شروع به فریاد کشیدن کردم. دور تا دور زیرزمین می‌دویدم و به همه‌ی وسایل لگد می‌زدم. هوا نسبتاً تاریک شده بود و چیز زیادی نمی‌دیدم.

نفس نفس زنان خودم را رساندم پشت در و شروع کردم به مشت زدن به شیشه.

مشت‌ها و اشک‌هایم قاطی شده بود و بابا را صدا می‌زدم.

romangram.com | @romangram_com