#چشمان_نفرین_شده_پارت_323
- اصلاً نمیفهمم چه اتفاقی افتاده؟ اصلاً تو چهطوری فهمیدی من اینجام.
سیاوش عصبی نگاهم کرد و گفت:
- امروز صبح دوستت که فکر کنم اسمش سپیده بود، زنگ زد خونه. مامان رفته بود آرایشگاه بهخاطر همین من گوشی رو برداشتم. بهم گفت که چند وقته ازت خبر نداره و خیلی نگرانته. سربسته یه چیزهایی هم در مورد این پسره و خطری که تهدیدت میکنه بهم گفت. میدونستم که تو و بابا اینجایین. من هم دیگه معطل نکردم و راه افتادم اومدم. وقتی رفتم خونهی بابابزرگ فهمیدم که تو و ارغوان اومدین اینجا. گفتم تا مطمئن نشدم به بقیه چیزی نگم بالاخره پای آبروی تو وسط بود، بهخاطر همین بیسر و صدا اومدم اینجا، بقیهش هم که خودت میدونی.
ساکت شد. خودش را کشاند کنار دیوار و به آن تکیه داد. رنگش پریده بود و به شدت نفس نفس میزد.
چشمهی محبت خواهر و برادریمان که به غلط تصور میکردم برای همیشه خشک شده به یکباره شروع به جوشش کرد.
روبرویش روی دو زانو نشستم و در حالیکه دوباره اشکهایم جاری شده بود گفتم:
- خوبی سیاوش؟
دست سالمش را روی سرم گذاشت و توی چشمهایم نگاه کرد. صدایش به گوشم بینهایت مهربان آمد.
- نگران نباش کالی! من هیچیم نمیشه، الانه که یکی بیاد دنبالمون.
نگاه سیاهش دلم را لرزاند. درست مثل نگاه مهرداد.
حالا میفهمم چرا مهرداد مرا واله و شیدای خود کرده بود. نگاه او درست همان نگاه سیاوش بود و شاید هم نگاه پدرم.
romangram.com | @romangram_com