#چشمان_نفرین_شده_پارت_322
سیاوش اخم کرد و روی زخم فشار داد.
- اومدم پیکنیک! خب معلومه دیگه اومدم دنبال تو.
با این حرف مطمئن شدم او خود سیاوش است. انگار که تا این لحظه فکر میکردم خواب میبینم. از جایم بلند شدم و گفتم:
- الان میرم یکی رو میارم کمک.
به در زیرزمین رسیدم؛ ولی هر چهقدر تلاش کردم نتوانستم آن را باز کنم.
- در باز نمیشه. انگار از بیرون قفله.
برگشتم و با استیصال سیاوش را نگاه کردم. او فکری کرد و گفت:
- حتماً کار پسرهست. بگرد ببین راه در روی دیگهای نداره.
همهی پنجرهها قفل بود و هیچ راه فراری نبود. رفتم بالای سر سیاوش و گفتم:
- گوشیت کجاست؟
همینطور که شانهاش را توی نور نگه داشته بود و سرش را روی آن خم کرده بود تا بهتر زخمش را ببیند، گفت: صبح که اومدم تو خونه جا گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com