#چشمان_نفرین_شده_پارت_321


مهرداد دستش را جلوی دهنم گرفت و گفت:

- اگه صدات دربیاد خفه‌ات می‌کنم.

چند دقیقه بعد صدای قدم‌هایی از توی پله‌های زیرزمین به گوش رسید.

مهرداد از گوشه‌ی انباری چوبی پیدا کرد و خودش را پشت در قایم کرد. همین که سیاوش وارد زیرزمین شد به خودم آمدم و فریاد زدم:

- سیاوش مواظب باش.

مهرداد به سیاوش حمله کرد. سیاوش جاخالی داد وچوب از دست مهرداد افتاد. توی همین لحظه هر دو با هم گلاویز شدند. سیاوش از مهرداد درشت‌تر بود و زورش می‌چربید. همین‌طور که مشت‌هایش را حواله‌ی مهرداد می‌کرد یک لحظه جلوی چشم‌های حیرت زده من برق تیغه‌ای درخشید و سیاوش نقش زمین شد. مهرداد در کسری از ثانیه چاقو به‌دست جستی زد و از زیرزمین خارج شد.

با ترس خودم را بالای سر سیاوش رساندم. خون از شانه‌ی راستش جاری بود. با صدای گرفته گفتم:

- چی شدی سیاوش؟ حالت خوبه؟

به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت:

- تو خودت خوبی؟ اذیتت که نکرد؟

- نه، راستی تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

romangram.com | @romangram_com