#چشمان_نفرین_شده_پارت_320


- حالا که چی؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟

روبرویم ایستاد و دست‌هایش را به دیوار ستون کرد.

- شنیدم داشتی می‌گفتی از این زیرزمین خیلی می‌ترسی، واسه همین کشوندمت این‌جا. امیدوارم اون پسر گندهه به این زودی‌ها برنگرده، آخه امروز خیلی باهات کار دارم.

لبخند زد. از همان لبخندهایی که روزی برایشان می‌مردم؛ ولی این بار هیچ احساسی به جز نفرت توی خودم پیدا نکردم.

ذهنم را برای یافتن راه فراری زیر و رو می‌کردم که ناغافل صدایی از توی حیاط شنیده شد.

- کالی کجایی؟ کالی؟ ارغوان خانم؟

من که امروز به اندازه‌ی کافی اتفاقات عجیب دیده بودم، این یکی را دیگر به هیچ عنوان نمی‌توانستم باور کنم.

مهرداد یقه‌ی تی‌شرتم را چسبید و مرا به دیوار فشار داد.

- این کیه؟

با غروری که نمی‌دانم یک‌دفعه از کجا سربرآورده بود گفتم:

- داداش سیاوشمه!

romangram.com | @romangram_com