#چشمان_نفرین_شده_پارت_319
مدتی مکث کرد و گلویش را تازه کرد، انگار دنبال جملات مناسب میگشت.
- وقتی اسم اسماعیل توانا رو از دهنت شنیدم شک کردم یه چیزهایی فهمیدی. پیدا کردن چند تا دونه قرص زیر گاوصندوق درست وقتی قبلش تو توی اتاق بودی مزید بر علت شد؛ ولی وقتی اون شب که برام تولد گرفتی ...
حرفش را قطع کرد و به ساعت اهدایی من که توی دستش تیک تیک میکرد، نگاه کرد.
- راستی اون شب چهطور تونستی اون همه بهم دروغ بگی؟ من رو بگو که فکر میکردم تو با همهی دخترهایی که تا حالا دیده بودم فرق داری. اون شب پیش خودم گفتم من دارم اشتباه میکنم، کالیاسا هنوز هم من رو دوست داره؛ ولی زهی خیال باطل. چند شب بعد که هر چه کتابخونهم رو زیر و رو کردم و عکس مرسده رو پیدا نکردم فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته. رفتم دم خوابگاه سراغت رو گرفتم، نبودی. هرچی هم بهت زنگ میزدم تلفنت خاموش بود. نمیدونستم چه جوری باید پیدات کنم که یکی از بچههای دانشگاه سابقم زنگ زد گفت یکی با مشخصات تو دنبال مرسده میگرده. باز هم خودم رو نباختم گفتم شاید نتونسته باشی چیز خاصی بفهمی. از یه دختر خواستم زنگ بزنه خونهتون و سراغت رو بگیره. اونطوری فهمیدم نرفتی خونه. دیگه حدس زدن اینکه اینجایی اصلاً کار سختی نبود. از دیروز هم دارم کشیک تو و دختر عموت رو میکشم. دیدم که با اون پسره قرار امروز رو گذاشتین. حالا هم اومدم اینجا که باهات حرف بزنم. میخوام بهت بگم که اگه تو کمکم کنی همه چیز رو میذارم کنار. همونی میشم که تو میخوای. خواهش میکنم کالی!
به من خیره شد. قبل از اینکه دوباره توی نگاهش غرق شوم و عقلم را ببازم، سرم را پایین انداختم.
- اگه اینطوره بیا همین الان بریم پیش پلیس. همه چیز رو براشون تعریف کن.
نفس صداداری کشید. دوباره سرم را بلند کردم.
این بار توی نگاهش هیچ چیز نبود. چشمهایش مثل دو گوی شیشهای سیاه رنگ، سرد و تاریک بود. مثل یک جور سیاهچال، خالی و بیانتها.
از جایش بلند شد.
- میدونستم به این آسونیها گول نمیخوری! نمیتونم بذارم لوم بدی!
بالای سرم ایستاد. از نگاهش تمام تنم لرزید. از جایم بلند شدم و به دیوار پشت سرم چسبیدم. برای اینکه متوجه ترسم نشود بلند گفتم:
romangram.com | @romangram_com