#چشمان_نفرین_شده_پارت_317
به یکباره امیدوار شدم. هنوز هم امید داشتم مهرداد بیگـ ـناه باشد. ذهنم دنبال دستاویزی میگشت تا با آن مهرداد را تبرئه کند.
سرم را بلند کردم؛ ولی با دیدن نگاه مهرداد امیدم به یأس تبدیل شد. وای که چه خوشخیال بودم!
- خودشون باعث مرگ خودشون شدن. بابام بعد از مردن پریوش من رو فرستاد به همون شبانهروزی تا جلوی چشمش نباشم، بعد هم رفتم تهران دانشگاه. من توی تهران نمیخواستم دردسرساز بشم. میخواستم مثل یه آدم معمولی زندگی کنم؛ ولی نشد. بی پول بودم. بابام هم حاضر نبود بهم پول بده؛ بهخاطر همین افتادم تو کار مواد، بعد هم که مرسده رو دیدم. اون یه دختر فوقالعاده بود و من عاشقش شدم. درسته که چشمهاش مثل پریوش بود؛ ولی من از وقتی دیدمش یاد گرفتم همونقدر که میشه از اون چشمها متنفر بود میشه دوستشون داشت. با اون بودن برای من همه چیز بود. اون میتونست من رو به هر چی میخواستم برسونه؛ ولی اینکار رو نکرد. به جاش بهم خــ ـیانـت کرد. وقتی یکی پولدارتر از من پیدا کرد من رو ول کرد و رفت سراغ اون. کی میتونه از من انتظار داشته باشه ببخشمش و فراموش کنم. من ازش انتقام گرفتم، از اون و از بقیهشون. دخترهایی که گول ظاهرم رو خوردن. اونها رو از نامزدشون، شوهرشون و خونوادهشون جدا کردم. من از همهی دخترها متنفر بودم تا اینکه ...
حرفش را قطع کرد. من هنوز سرم پایین بود. هیچ صدایی به جز صدای نفسهایش نمیشنیدم. مدتی بعد صدای قدمهایش را شنیدم و سایهاش را بالای سرم تشخیص دادم.جلویم روی یک زانو نشست و به چشمهایم خیره شد.
- ... تو رو دیدم. از ترس لو رفتن از تهران فرار کردم و برگشتم. حالا دیگه بابام مرده بود و من مشکلی نداشتم. بیشتر همسایهها عوض شده بودن و مسئلهی ما به کلی فراموش شده بود. فروش مواد رو هم با خودم منتقل کردم. آسه میرفتم و آسه میاومدم. سرم توی کار خودم بود تا کسی بهم شک نکنه؛ ولی اون شب که توی پارک چشمهای آبیت رو دیدم دوباره هــ ـوس ماجراجویی به کلهام زد. دوباره میل کشتن اومد سراغم. میخواستم بکشونمت یه جای خلوت و کارت رو بسازم؛ ولی تو راه نمیدادی. از اون طرف هم اسی گند زده بود و تو دانشگاه همه بهمون شک کرده بودن. یکی یکی جاسازهای قرصها رو پیدا میکردن...
پریدم وسط حرفش:
- یعنی تو اون کلاسه هم تو قرصها رو گذاشته بودی؟ نکنه اون روز هم من رو بردی اونجا تا ...
حرفم را قطع کردم. مهرداد لبخند زد.
- میخواستم ببینم تو اون کلاس جاساز داریم یا نه! دیدم هست. قرار بود بعد یکی رو بفرستم برش داره که اون پسره صفاجوی فضول پیداش کرد.
با بیحالی گفتم:
- پس همهی حرفهات راجع به بنفشه ...
romangram.com | @romangram_com