#چشمان_نفرین_شده_پارت_316
- تو که نمیدونی بعد از اون چه بلاهایی سرم آورد. اول که یه مدت قهر کرد و نیومد خونه، بعد هم که اومد درسته از من میترسید و باهام کاری نداشت؛ ولی هر جا مینشست میگفت من قاتل دخترشم. توی مدرسه و محله همهی بچهها ازم فراری بودن، مردم یه جوری بهم نگاه میکردن. هیچ دوستی نداشتم؛ ولی تا وقتی اون کار رو نکرد کاریش نداشتم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
- میخواست من رو بیرون کنه، از خونهی خودم... از خونهی مادرم. چند وقت بود رفته بود رو مخ بابام که من رو بفرسته مدرسهی شبانهروزی. من هم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. یه روز که خونه تنها بودیم بهش حمله کردم. دیگه بزرگ شده بودم و زورم بهش میرسید. قبل از اینکه بفهمه چی شده اون اتفاق افتاد.
مهرداد سکوت کرد و به نقطهای خیره شد. عقب عقب رفتم و روی جعبه چوبی شکستهای نشستم. سرم را پایین انداختم.
میترسیدم به صورتش نگاه کنم. میترسیدم چیزی که واقعاً بود را توی نگاهش ببینم. چهطور این همه وقت خودم را گول زده بودم؟!
مهرداد ادامه داد:
- کالی باور کن من تقصیری نداشتم، خیلی بچه بودم. من ...
چهطور فکر میکرد با این داستان مسخره میتواند روی اشتباهاتش ماله بکشد؟!
- من قضیهی اون دخترهای بیچاره رو میدونم. اونها رو چرا کشتی؟ اونها هم اذیتت کرده بودن؟
صورتش را نمیدیدم؛ ولی از سکوتش متوجه شدم جا خورده و دنبال راه فرار میگردد. بالاخره بعد از مکثی طولانی گفت:
- انگار نمیشه چیزی رو از تو پنهون کرد؛ ولی باید بهت بگم که من اونها رو نکشتم.
romangram.com | @romangram_com