#چشمان_نفرین_شده_پارت_315


به من نزدیک شد و با ملایمت گفت:

- چه‌طوره تو اول داستان من رو گوش بدی بعداً در موردم قضاوت کنی!

منتظر به او چشم دوختم تا داستانش را بشنوم، در حقیقت چاره‌ی دیگری نداشتم. در این شرایط ممکن بود هر کاری از او سر بزند، پس بهتر بود بهانه‌ای دستش ندهم.

- یه بچه‌ی بی‌مادر که باباش به‌خاطر مرگ مادرش اون رو مقصر می‌دونه و ازش متنفره. شبی رو به یاد نمیارم که کتک نخورده باشم یا تو اتاقم زندانیم نکرده باشن. اون زن حتی غذای درست و حسابی به من نمی‌داد. با همه‌ی سن کمم می‌فهمیدم دردش چیه، وقتی دخترش به دنیا اومد خیلی خوشحال شدم، فکر کردم من یه هم‌بازی پیدا می‌کنم پریوش هم با من مهربون‌تر میشه؛ ولی زهی خیال باطل. با اومدن دختره من به کلی فراموش شدم. قبلاً شاید به بهونه کتک زدن من رو می‌دیدن ولی بعد از اون دیگه به یه سایه تبدیل شدم. دختره هم هر چی بزرگ‌تر می‌شد بیشتر شبیه مادره می‌شد.

مهرداد ساکت شد. توی چشم‌هایش نگاه کردم و ناغافل گفتم:

- به‌خاطر همین کشتیش؟ خواهر خودت رو کشتی؟

به یک‌باره نگاهش را از من دزدید و چند قدم فاصله گرفت.

صدایش را شنیدم که می‌لرزید.

- من نمی‌خواستم اون‌جوری بشه. تقصیر خودش بود. اون روز رفته بودیم کنار رودخونه. خیلی وقت‌ها می‌رفتیم، اون روز هم مثل همیشه بابا و پریوش رفته بودن بگردن و من رو گذاشته بودن مواظب پریسان باشم. پریسان خیلی دختر افاده‌ای بود و فکر می‌کرد می‌تونه به همه دستور بده. رفت لب رودخونه. گل‌ِ سرش افتاد پایین و گیر کرد به لبه‌ی صخره. به من گفت براش بیارم، من هم خم شدم تا برش دارم؛ ولی دستم بهش خورد و افتاد تو آب. وقتی دید گلِ سرش افتاده تو آب، شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من. می‌گفت من بی‌عرضه‌ام و به‌خاطر همینه که بابا و مامان من رو دوست ندارن. من عصبی شده بودم، فقط می‌خواستم ساکت بشه، اصلاً نفهمیدم چی شد، فقط یه لحظه... و بعد به خودم اومدم و دیدم تو آب داره دست و پا می‌زنه. من نمی‌خواستم اون بمیره... من ...

پریدم وسط حرفش.

- مادرش چی؟ اون رو که می‌خواستی بمیره؟

romangram.com | @romangram_com