#چشمان_نفرین_شده_پارت_314
در این وضعیت مهرداد برای من غریبهای بود که بینهایت ترسناک مینمود. چشمهایش دوباره به دو گوی شیشهای سیاه رنگ تبدیل شده بودند که هیچ چیز تویشان نبود. چرا تابهحال هیچوقت متوجه این رویش نشده بودم.
دوباره به من نزدیک شد. نفسهای داغش به صورتم میخورد.
- چرا رفتی دنبال گذشتهم کالی؟ مگه عشقم برات کافی نبود؟
به خودم جرأت دادم وگفتم:
- انتظار داری کارهایی که تو زندگیت کردی محو بشن؟ فکر کردی تا ابد نمیفهمم؟ ببینم مگه یه قاتل مواد فروش چیزی هم از عشق میفهمه؟
نگاه دلخوری نثارم کرد و پشتش را به من کرد.
- تو هیچی از گذشتهی من نمیدونی!
- اشتباه میکنی، من همه چیز رو دربارهی پریوش و دخترش میدونم.
به سرعت به سمت من برگشت و به تندی گفت:
- تو چی میدونی؟ همون چیزهایی که اون همسایههای فضولمون میدونن. اونها که تو خونهی ما نبودن تا ببینن اون زن چه به روز من آورده بود.
- آره، اصلاً من هیچی نمیدونم؛ ولی هیچ دلیلی باعث نمیشه کاری که تو کردی توجیه بشه.
romangram.com | @romangram_com