#چشمان_نفرین_شده_پارت_312


بدون دیدن هم می‌توانستم تشخیص دهم ارغوان از پله‌ها نیفتاده؛ چون چیزی جلوی پایم نبود.

بالاخره چشمم به تاریکی عادت کرد و توانستم سایه‌ای از اشیای داخل زیرزمین را تشخیص دهم.

مقداری خنزر پنزر قدیمی و خرده ریز را طوری روی هم قرار داده بودند که تا سقف رسیده بود و جلوی ورود نور از پنجره‌ها را می‌گرفت. فقط باریکه‌ای از نور از یکی از پنجره‌ها وارد می‌شد.

همه چیز بی‌نهایت عادی بود.

واقعاً چرا من این‌قدر از این‌جا می‌ترسیدم؟!

دیگر رسیده بودم وسط زیرزمین و مطمئن شده بودم ارغوان این‌جا نیست. آمدم به سمت در خروجی حرکت کنم که سایه‌ای توجه‌ام را جلب کرد. فکر کردم خیالاتی شده‌ام؛ ولی سایه جلوی چشم‌های حیرت‌زده‌ی من از پشت کمدی خارج شد و روبرویم ایستاد. در تاریکی نمی‌توانستم صورتش را تشخیص دهم؛ ولی از قد و هیکل درشتش مشخص بود ارغوان نیست.

عرق از پشت کمرم جاری شده بود و به نفش نفس افتاده بودم. خواستم فرار کنم؛ ولی قبل از این‌که بتوانم عکس العملی نشان دهم، صدایش در جا میخکوبم کرد.

- برق‌کشی این خونه‌های قدیمی استاندارد نیست. معلوم نیست کلید برقش کجاست؟

یک قدم دیگر به سمت باریکه‌ی نور برداشت و به یک‌باره جلوی چشمم شفاف شد.

بعد از مدتی که به هم خیره شدیم بالاخره زبانم باز شد.

- تو... این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

romangram.com | @romangram_com