#چشمان_نفرین_شده_پارت_311


بالای پله‌های زیرزمین ایستادم. از تاریکی زیرپایم مورمورم شد. سرم را کمی پایین بردم و غریدم.

- ارغوان بهت میگم بیا بیرون، اصلاً خنده‌دار نیست.

جوابی نیامد.

- ارغوان این فکر رو که من بیام اون تو از سرت بیرون کن، می‌دونی که من نمیام. آره آقاجون اصلاً من از اون تو می‌ترسم، خیالت راحت شد؟!

جز صدای سکوت هیچ صدایی از داخل آن تاریکی به گوش نمی‌رسید. موهایم از شدت عرق به کف سرم چسبیده بود و ناخواسته می‌لرزیدم.

- اصلاً حالا که این‌طور شد من برمی‌گردم خونه تو هم تا ابد همون تو بمون.

چند قدم از زیرزمین دور نشده بودم که مسئله‌ی تازه‌ای به فکرم رسید.

نکند ارغوان وقتی من خواب بودم رفته تا سری به زیرزمین بزند و روی پله‌ها زمین خورده باشد و خدای نکرده بلایی سرش آمده باشد؟!

به‌دنبال این فکر سعی کردم ترسم را نادیده بگیرم و با آخرین سرعتی که می‌توانستم از پله‌ها پایین رفتم. جلوی در دوباره صدا زدم.

- ارغوان اون‌جایی؟ حالت خوبه؟

وقتی هیچ جوابی نشنیدم در را باز کردم و داخل شدم. در نگاه اول هیچ چیزی ندیدم. زیرزمین به شدت تاریک بود. دستم را دراز کردم و روی جایی که حدس می‌زدم دیوار آنجا باشد دست کشیدم. روی دیوار هیچ کلیدبرقی نبود. با قدم‌هایی لرزان چند قدم جلو رفتم.

romangram.com | @romangram_com