#چشمان_نفرین_شده_پارت_309
میدانستم خوابم نمیآید، فقط یکدفعه دلم خواست تنها باشم.
توی اتاق هر کاری کردم نتوانستم جلوی خاطراتم را بگیرم و خودشان همینطور بیاجازه یکی یکی جلوی چشمم شروع کردند به رژه رفتن تا اینکه بالاخره سنگینی ناهار کار خودش را کرد و خواب نیمروزی مرا از شرشان راحت کرد.
خواب شیرین و بیرویائی بود که به نظرم به بلندای سالی گذشته بود؛ ولی در حقیقت به گواه ساعت شماطهدار قدیمی روی دیوار فقط نیم ساعت طول کشیده بود.
کش و قوسی به بدنم دادم و با روحیهای بهتراز قبل بالای پلهها ایستادم. از آن بالا نگاهی به باغچه انداختم. بساط ناهار هنوز همانطور چیده وسط باغچه رها شده بود و ارغوان آن اطراف به چشم نمیخورد!
فکر کردم حتما او هم خوابش میآمده و آمده توی اتاق دیگر خوابیده. به دنبالش توی اتاق رفتم؛ ولی آنجا نبود. نگاهی هم توی آشپزخانه انداختم، آنجا هم خالی بود.
دوباره برگشتم توی حیاط و با دقت همهی باغچهها را از نظر گذراندم؛ ولی هیچکس نبود.
باد سرد بیربطی از ناکجاآباد به صورتم خورد و باعث شد دستهایم را توی بغلم جمع کنم. خانه در سکوت وهم انگیزی فرو رفته بود. به خودم نهیب زدم "فکرهای ناجور ممنوع."
نگاهم دوباره به سفره افتاد و فکری توی سرم شکل گرفت. وای چهطور تابهحال به فکرم نرسیده بود. خب حتماً رفته دستشویی. تا ته حیاط را تقریباً دویدم؛ ولی در دستشویی کاملاً باز بود و هیچکس داخلش نبود. پشتم را به آنجا کردم و با لب و لوچهی آویزان قصد برگشت داشتم که ناگهان در دستشویی با صدای بدی بههم خورد و من را یک متر به هوا فرستاد.
معلوم نبود این باد بیوقت در این ماه از سال از کجا میآید! دیگر داشتم کلافه میشدم که یاد چیزی افتادم.
نکند ارغوان باز هم دارد مثل صبح سربه سرم میگذارد؟
به دنبال این فکراز همانجا داد زدم:
romangram.com | @romangram_com