#چشمان_نفرین_شده_پارت_308


ناهارمان را که مادر ارغوان برایمان توی ظرف غذا گذاشته بود زیر سایه‌ی یکی از درختان باغچه خوردیم.

در خلسه‌ی بعد از ناهار فرو رفته بودیم و نای تکان خوردن نداشتیم.

- میگم ارغوان این‌جا که کسی نیست، فقط خودمونیم، بیا و راستش رو بگو، تو واقعاً از این پسره خوشت میاد؟

انتظار داشتم ارغوان دوباره گارد بگیرد و خودش را به آن راه بزند؛ ولی انگار سنگینی غذا کار خودش را کرده بود و زبان او را شل کرده بود.

در حالی که به تنه‌ی درختی تکیه داده بود و به نقطه نامعلومی خیره بود، خیلی عادی گفت:

- خب می‌دونی کالی با این‌که ظاهرش خیلی خشنه و البته خودش هم دوست داره همه این‌طوری فکر کنن؛ ولی معلومه دل مهربونی داره، دیدی که چه‌جوری از خریدن خونه منصرف شد... یا دیدی برای مریضی مامانش چه‌قدر ناراحته و از همه‌ی کار و زندگیش زده اومده این‌جا موندگار شده. البته خودت که دیدی هنوز هیچی به من نگفته؛ ولی اگه اون من رو بخواد من هم حتما خیلی جدی بهش فکر می‌کنم. می‌دونی احساس می‌کنم اون می‌تونه تکیه‌گاه خوبی باشه.

تکیه‌گاه خوب!

- ان‌شاءالله که هر چی صلاحته همون بشه.

- ممنونم عزیزم.

همان‌طور که از جایم بلند می‌شدم گفتم:

- ارغوان جون من چشم‌هام داره میره، میرم تو ساختمون یه چرت کوچولو می‌زنم زود برمی‌گردم.

romangram.com | @romangram_com