#چشمان_نفرین_شده_پارت_304


حیاط این بار به نظرم خیلی دلباز‌تر می‌رسید. باغچه‌ها خیلی بزرگ‌تر از دفعه پیش بودند.

همین‌طور که داشتم به ماهی‌های توی حوض نگاه می‌کردم، چشمم به اتاقکی ته حیاط، پشت باغچه‌ها افتاد.

ارغوان که انگار فکرم را خوانده باشد گفت:

- این اتاقه دیگه چیه؟

- نمی‌دونم.

هر دو به سمت آن رفتیم. به نظر می‌آمد یک انباری باشد که بعداً به خانه اضافه شده بود. می‌خواستیم داخلش را ببینیم؛ ولی در قفل بود و هر کاری کردیم نتوانستیم وارد شویم.

از خیر آنجا گذشتیم و رفتیم سروقت جاهای دیگر.

مدتی بعد که حسابی توی خانه ول گشتیم رسیدیم بالای سر زیرزمین.

ارغوان سرش را پایین برد تا بتواند از پنجره داخل زیرزمین را ببیند.

- خب فقط مونده این‌جا، بیا بریم تو ببینیم چه خبره.

از فکر این‌که وارد آنجا شوم به خود لرزیدم. خودم هم دلیل ترسم از آنجا را نمی‌فهمیدم.

romangram.com | @romangram_com