#چشمان_نفرین_شده_پارت_303
در همانحال که دنبالش میرفتم گفتم:
- حالا تو مطمئنی که رفتن؟
صدایش را از داخل حیاط شنیدم.
- آره دیگه، میخواستی تا لنگه ظهر اینجا بمونن. شب میخوان برگردنها.
حس کردم جملهی آخر را با کیف خاصی مزه مزه کرد.
بالاخره وارد شدم. هر دو در سکوت همهجا را از نظر گذراندیم. خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود.
بعد از دقایقی بالاخره ارغوان گفت:
- اول بیا بریم همه جای خونه رو ببینیم.
دست مرا کشید و از پلههای سنگی بالا برد.
ساختمان اصلی خانه دو تا اتاق تودرتو داشت که یکی از آنها بزرگتر بود و به نظر میرسید قسمت پذیرایی باشد؛ چون یک دست مبل که از باقی وسایل خانه جدیدتر بود درون آن قرار داشت. این اتاق همانی بود که آن روز در آن نشسته بودیم. اتاق دیگر حالت خودمانیتری داشت و معلوم بود که خود اعضای خانه از آن استفاده میکنند. در این یکی اتاق، پشتی گذاشته بودند و فرشهایش با آن یکی اتاق فرق داشت. کنار این اتاق هم آشپزخانه قرار داشت که مثل آشپزخانههای قدیمی با در از اتاق جدا میشد. لوازم خانه کم و بیش قدیمی بودند و معلوم بود که سالهای سال است از آنها استفاده میشود. هر چه فکر کردم هیچ خاطرهای از ساختمان به یاد نیاوردم. تعجبی هم ندارد، این طور که میگفتند آن زمان من فقط 5 سال داشتم، پس طبیعی است که بعد از این همه سال اینجا را به خاطر نیاورم.
وقتی عین چیز ندیدهها خوب خانهی آن بندههای خدا را وارسی کردیم، آمدیم توی حیاط.
romangram.com | @romangram_com