#چشمان_نفرین_شده_پارت_302
در این چند روز مسائل مربوط به فروش خانه و اتفاقاتی که افتاده بود باعث شده بود به کلی مهرداد و ماجراهایش را فراموش کنم.
میخواستم گوشی را سر جایش بگذارم که چشمم افتاد به نقاشیِ مهرداد از خودم.
چشمهای آبی نقاشی که گویی به کسی غیر از من تعلق داشتند، از توی کوله با من حرف میزدند.
به سرعت گوشی خاموش را چپاندم توی کوله و گذاشتمشان توی کمد تا از جلوی چشمم دور شوند. در همین لحظه ارغوان سرش را داخل اتاق آورد و گفت:
- حاضر شدی کالی؟ بریم؟
لبخند زدم و گفتم:
- تو برو الان میام.
محبت غیرمنتظرهای توی دلم جوشید. در این چند روز علاقهی عجیبی به ارغوان پیدا کرده بودم و دور شدن از او برایم بسیار سخت بود. ارغوان با مهربانیهایش تمام مشکلاتم را از یادم برده بود. فکر اینکه چند ساعت آینده را میخواهم با او در خانهی قدیممان بگذرانم، موجی از شادی را به دلم ریخت.
بدون اینکه تغییر خاصی در چهرهام ایجاد کنم، کلی آماده شدنم طول کشید؛ ولی بالاخره از خانه زدیم بیرون.
توی راه انگار روی هوا راه میرفتم. هیچکدام از حرفهای ارغوان را متوجه نشدم فقط همینطور بیخودی سرم را برایش بالا و پایین کردم. جلوی در خانه که رسیدیم من برای لحظاتی تردید کردم؛ ولی ارغوان بیمعطلی کلید را توی قفل چرخاند و در حالی که داخل میشد گفت:
- پس چرا وایسادی؟! بیا دیگه! مگه دوست نداشتی اینجا رو ببینی؟
romangram.com | @romangram_com