#چشمان_نفرین_شده_پارت_301
ارغوان مشتی نثار بازویم کرد و گفت:
- بیا بریم، اینقدر چرت و پرت نگو.
در همین لحظه حرکت چیزی را پشت سرم احساس کردم. ارغوان جلوتر از من وارد امامزاده شد. نگاهی به اطرافم انداختم؛ ولی چیزی ندیدم. با این فکر که حتماً خیالاتی شدهام، دنبال ارغوان وارد امامزاده شدم.
***
«فصل 11»
«در اعماق یک کابوس»
نمی دانم چرا دلشوره به جانم افتاده بود! هی دور خودم میچرخیدم و از اینطرف اتاق میرفتم آنطرف. بیخودی وسایلم را وارسی میکردم، انگار چیزی گم شده باشد.
دیشب بابا به عمهها که آمده بودند پیش ما گفت میخواهد برگردد خانه. گفت خواهرزادهی آقا رحیم که جا زده و خریدار دیگری هم که در کار نیست. بهتر است فعلاً برود سرکار و زندگیاش تا بعد ببیند چهطور باید خانه را فروخت.
بعد از رفتن همه، وقتی دوتایی تنها شدیم به من هم اخطار کرد که باید همراهش بروم. اصلاً نمیتوانستم تصور کنم چهطور باید دوباره با مامان روبرو شوم. با این وجود میدانستم بابا کم عصبانی میشود؛ ولی وقتی هم که میشود، حتی مامان هم صلاح نمیداند روی حرفش نه بیاورد.
با این اوصاف به نظر میرسد امروز آخرین روز حضورم اینجاست و باید تا میتوانم از آن استفاده کنم؛ ولی چه کنم که از صبح که بیدار شدهام حالم دگرگون است.
گوشیام را از توی کوله در آوردم. چکش کردم و مطمئن شدم هنوز هم خاموش است. از همان دقیقهای که از آرمانشهر آمدم بیرون خاموشش کردم. همانطور که به صفحهی تاریکش خیره شده بودم برای لحظهای وسوسه شدم روشنش کنم، شاید مهرداد پیامی داده باشد؛ ولی به سرعت پشیمان شدم.
romangram.com | @romangram_com