#چشمان_نفرین_شده_پارت_300


- خب آره دیگه، مامان فردا وقت دکتر دارن. باید بریم و تا شب نشده برگردیم.

برق آگاهی توی چشم‌های ارغوان درخشید وگونه‌هایش رنگ گرفت. من که دیدم ارغوان بیش از اندازه دارد بند را آب می‌دهد با عجله گفتم:

- یه وقت آقا رحیم ناراحت نشن؟

و قیافه‌ی اخم‌آلود پیرمرد در نظرم مجسم شد.

سام برای اولین بار طی آن روز به من نگاه کرد و گفت:

- نگران نباشین، مامان گفتن باهاشون صحبت می‌کنن.

ارغوان بالاخره کلید را گرفت و با لبخندی محسوس تشکر کرد. وقتی سام و اتومبیلش از ما فاصله گرفتند با کنایه گفتم:

- این پسره بادیگارد خوبی میشه، نه؟

ارغوان که خونسردی خود را بازیافته بود گفت:

- چی؟

- برو خودت رو سیاه کن، پیش غازی و معلق بازی! وقتی طرف گفت داره میره چیزی نمونده بود بزنی زیر گریه؛ ولی میگم ارغوان، فیل و فنجون خوبی میشین‌ها!

romangram.com | @romangram_com